يك هفته است كه دوريم از هم.قلبم ديگه طاقت نداره.ولي ديگه عذاب وجدان ندارم.من همه جوره به مبين گفتم كه دوسش دارم..كاري هم نكردم كه مستحق اين عذاب و اين تنبيه باشم. كاش ميشد الكي به مامان بگم آشتي كرديم تا ديگه نگران نباشه...ولي نميتونم رفتارام همه چي رو لو ميده...
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|
یک عدد مامان مهربون و خوشگل بهم زنگ زد...تا فهمیدم بابام خونه نیست زدم زیر گریه..زار میزدم میدونستم دارم قلبشو تیکه پاره میکنم ولی..باید خالی میشدم.خالی شدم..وسکوت برقرار شد ده دقیقه گریه کردمو مامانم هیچی نگفت..الهی فدای فهم و شعورت مامان.بعدش ...نگار نمیای تبریز؟ پاشو بیا واسه چی موندی اونجا؟ هان مامان.بیا حال و هوات عوض بشه .از خدا خواسته گفتم چشم.فردا میرم مبین. ولی خدا شاهده نمیبخشمت بخاطر قلبی که ازم شکستی...دروغی که بهم بستی.بهم تهمت زدی..نمیبخشمت
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|
دوباره اشک اومد سراغم..گریه کردمو میترا دلداریم داد.نگار با خودت اینکارو نکن...میکشی آخر خودتو...یاد گاریهای مبینو جمع کردم.میدونم بیکلاسیه..کار بیفرهنگاست که تا تقی به توقی میخوره هدیه های همدیگه رو پس میدن...من ولی واقعا طاقت ندارم.وقتی خودش نیست روسریشو واسه کی سر کنم؟گوشوارهارو تو گوشم بذارم که چی بشه؟ نه جدی چی بشه؟ شما بگید..اگه راه حلی سراغ دارید بگید
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|
مبین پیام گذاشت که بخشیدمت...چی؟بخشیدی منو؟جدی ؟ مطمئنی اون کسی که باید ببخشه تویی؟خیلی خنده داره.با توهماتش سریال ساخته واسه خودش.بریده و دوخته.مطمئنم هیچ تصوری از اون چیزی که تو گوشی بوده نداره و نخواهد داشت.هزار سال بعد از اینم بگم تو اون گوشی هیچی نیست باور نداره..چقدر بیرحم بود که به خاطر یه مسیج روزای خوبمونو از یاد برد.و منو رنجوند..
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|
يك عدد نگار خل و چل با يه گرسنگي 48 ساعته داره مينويسه...اسيد معده ام زده بالا.خواستم برم بيرون چيزي
بخورم..ديدم كي حوصله داره بره بيرون تو اين گرما..ترجيح ميدم به ساعات گرسنگيم اضافه شه..
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|
بابام زنگ زد...صد بار گفت نگار خوبي؟ حالت خوبه؟الان خوبي؟ چطوري؟...گفتم بابا چيزي ميخواي بگي؟ گفت آره ولي ....؟
گفتم چي؟ گفت نگار...ميخواي آشتيتون بدم؟ منو بگو پشت تلفن يخ زده بودم.زود بغضمو قورت دادم و زدم زير خنده
گفتم بابا بايد خودتو به دكتر نشون بدي..بحثو عوض كردم ولي تا همين الان يه چيزي وسط قلبم داشت جلز ولز مي
كرد.فدات بشم بابا بميرم واسه قلب مهربونت
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|
وبلاگ قبلي رو ول كردم...چيزي كه فكر ميكردم يه روزي به عشقم هديه ش ميدم.اومدم اينو ساختم واسه روزاي
جدايي و دوري.سخته ولي عادت ميكنم
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت   توسط نگار
|